تبليغاتX
LUCKY BOY
وبلاگ ذوقی و تفریحی برای تمام دوستان و علاقمندان
«حافظ» برای اولین بار این شعررا سرود که: 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

«صائب تبریزی» در جواب حافظ اینگونه گفت: 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن کس چیز می بخشد ز ملك خویش می بخشد

نه چون حافظ که می‌بخشد سمرقند و بخارا را

 

«شهریار» هم حسن ختامی بر این شعر صائب ‌سرود: 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تما م روح و اجزا را

هر آن کس چیز می‌بخشد، مثال مرد می بخشد

نه چون صائب که می‌بخشد سر ودست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را ، به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که شور انداخت دلها را


و این هم جسارتی از بنده:


گر آن مه روی افغانی بدست آرد دل ما را
به لبخندش همی بخشم زمین و آسمان ها را

نبخشم سرو دست و تن و پا و روح و اجزا را
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:57  توسط Lucky Boy | 

اگر با گريه دريايي بسازم،‌

اگر با خنده رويايي بسازم

 اگر خنده شود در من فراموش،

‌اگر گريه شود با من هم آغوش

تو را هرگز نخواهم كرد فراموش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 16:18  توسط Lucky Boy | 
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم، "دوست دارمت"

دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:3  توسط Lucky Boy | 
گفتمش دل میخری؟! پرسید چند؟

گفتمش دل مال توٍ تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا بخود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:0  توسط Lucky Boy | 

با قلم مي‌گويم:

       - اي همزاد، اي همراه،   

                      اي هم سرنوشت

هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

شعرهايم را نوشتي

              دست‌خوش؛

اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:43  توسط Lucky Boy | 

عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است..

گر به دريا افكند دريا خوش است.

گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.

تا ببيني عشق را آيينه‌وار

آتشي از جان خاموشت برآر!

هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت‌تر!

 عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي‌زند در ما و من.

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو، خورشيدوار.

 عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:42  توسط Lucky Boy | 
با من بگو تا كيستی؟ مهری؟ ‌‏بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خيالی؟‌‏ چيستی؟ اشكی؟‌‏بگو،‌‏ آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من، جانا چه می‌‏خواهی بگو؟
گيرم نمی‌‏گيری دگر، زآشفته عشقت خبر
بر جان من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ای مه نه ای،‌‏ از درد من آگه نه ای
والله نه ای، بالله نه ای ،‌‏ از دردم آگاهی بگو
در خلوت من سر زده،‌‏ يك ره درآ ساغر زده
آخر نيايی سر زده،‌‏ از من چه می خواهی، بگو
من عاشق تنهايی‌‏ام، سرگشته شيدايی‌‏ام
ديوانه رسوايی‌‏ام ،‌‏ تو هرچه می‌‏خواهی بگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:26  توسط Lucky Boy | 

نیمه شب آواره وبی حس وحال

درسرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی و آن اسراررا

آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:15  توسط Lucky Boy | 

در قمار زندگی عاقبت ما باختیم
بس که تک خال محبت بر رفیق انداختیم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:14  توسط Lucky Boy | 

نه تو مي ماني

نه اندوه

و نه هيچ يک از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يک رود قسم

و به کوتا هي آن لحظه شادي که گذ شت

غصه هم خواهد رفت

آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آيينه،نه! آيينه به تو خيره شده ست

 

تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض کني

آه از آيينه دنيا که چه ها خواهد کرد

گنجه ديروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!

بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش!

ظرف اين لحظه وليکن خالي ست

ساحت سينه پذ يراي چه کس خواهد بود

غم که از راه رسيد در اين بر او باز مکن

تا خدا يک رگ گردن باقي ست

تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:35  توسط Lucky Boy | 

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت...

( دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)

از کتف آشیانه ای خود برای تو

باید که چند جفت کبوتر بیاورم

از هم فرو مپاش، برای بنای تو

باید بلور و چینی و مرمر بیاورم

وقتش رسیده این غزل نیمه سوز را

از کوره های خود خوری ام در بیاورم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:52  توسط Lucky Boy | 

اي مرغ آفتاب !

زنداني ديار شهر جاودانيم

يك روز ، از دريچه زندان من بتاب

مي خواستم به دامن اين دست چون درخت

         بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه وا كنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و آب و خاك و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سر سبز و استوار ، گل افشان و سر بلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

 

اي مرغ آفتاب !

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

  دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذشتند از اين ديار

زان برگ هاي رنگين ، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين ، افسرده بي بهار

 

اي مرغ افتاب !

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد

آزاد و شاد پاي به هر جا توان نهاد

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم ؟

با خود مرا ببر به چمن زارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم

    من بي قرار و تشنه ي پروازم

 تا خود كجا رسم به هر آوازم ...

      اما بگو كجاست ؟

آن جا كه – زير بال تو – در عالم وجود

      يك دم به كام دل

          اشكي توان فشاند

                  شعري توان سرود ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط Lucky Boy | 

بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6  توسط Lucky Boy |