تبليغاتX
LUCKY BOY
وبلاگ ذوقی و تفریحی برای تمام دوستان و علاقمندان
by Lucky Boy
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:12  توسط Lucky Boy | 
by Lucky Boy
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:59  توسط Lucky Boy | 
by LUCKY BOY
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:52  توسط Lucky Boy | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:45  توسط Lucky Boy | 
با من بگو تا كيستی؟ مهری؟ ‌‏بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خيالی؟‌‏ چيستی؟ اشكی؟‌‏بگو،‌‏ آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن
ديگر بگو از جان من، جانا چه می‌‏خواهی بگو؟
گيرم نمی‌‏گيری دگر، زآشفته عشقت خبر
بر جان من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو
غمخوار دل ای مه نه ای،‌‏ از درد من آگه نه ای
والله نه ای، بالله نه ای ،‌‏ از دردم آگاهی بگو
در خلوت من سر زده،‌‏ يك ره درآ ساغر زده
آخر نيايی سر زده،‌‏ از من چه می خواهی، بگو
من عاشق تنهايی‌‏ام، سرگشته شيدايی‌‏ام
ديوانه رسوايی‌‏ام ،‌‏ تو هرچه می‌‏خواهی بگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:26  توسط Lucky Boy | 

نیمه شب آواره وبی حس وحال

درسرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی و آن اسراررا

آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم به دم این عشق ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:15  توسط Lucky Boy | 

يك روز يکی را ميخواستن اعدام كنن. نفر گفت چرا مي خواهين مره اعدام كنين .گفتن تا درس عبرتي باشي بری ديگران . مردک گفت: حالا نميشه ديگرا ره اعدام كنين كه درس عبرتي باشه بري مه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:3  توسط Lucky Boy | 

یکی میره بالای درخت چنار برش میگن او بالا رفتی چکار؟میگه توت میخورم. میگن احمق او درخت چنار است نه توت! میگه احمق خودت! توتها ده جیبم است....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:1  توسط Lucky Boy | 

به یکی میگن چرا اینقدر CD یت خط خط داره ؟میگه : والل.. آهنگای خوبشه نشانی کدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:59  توسط Lucky Boy | 

ادعا نمي کنم، همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم ولي مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيزدوستشان دارم... :)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:17  توسط Lucky Boy | 

تو مرا مي فهمي...

من تو را مي خواهم

و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است.

تو مرا مي خواني…

من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

و تو هم مي داني تا ابد در دل من خواهي ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:14  توسط Lucky Boy | 

در قمار زندگی عاقبت ما باختیم
بس که تک خال محبت بر رفیق انداختیم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:14  توسط Lucky Boy | 

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم  که درهای باز را نمیبینیم!


ازم پرسيد: دوستم داري؟ گفتم آره...گفت چقدر؟ گفتم از اينجا تا خدا...اشك تو چشاش جمع شد و گفت: مگه الان نگفتي كه خدا از همه چيز به ما نزديك تره .


یه دوست خوب میگفت: آدما مثل کتابن تا وقتی تموم نشدن جذابن.پس سعی کن خودتو جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم نشی.چون وقتی تموم بشی میرن سراغ یکی دیگه...!!


تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد ... ..... ناپلئون


انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است


درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش


خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد


آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید


بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی


كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند


اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید


در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:12  توسط Lucky Boy | 

نه تو مي ماني

نه اندوه

و نه هيچ يک از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يک رود قسم

و به کوتا هي آن لحظه شادي که گذ شت

غصه هم خواهد رفت

آنچناني که فقط خاطره اي خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آيينه،نه! آيينه به تو خيره شده ست

 

تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض کني

آه از آيينه دنيا که چه ها خواهد کرد

گنجه ديروزت، پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف!

بسته هاي فردا همه اي کاش اي کاش!

ظرف اين لحظه وليکن خالي ست

ساحت سينه پذ يراي چه کس خواهد بود

غم که از راه رسيد در اين بر او باز مکن

تا خدا يک رگ گردن باقي ست

تا خدا مانده به غم وعده اين خانه مده!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:35  توسط Lucky Boy | 

دو نفر تنبل بانک ميزنند !
اولی به دومی ميگه: خب بيا بشمريم.
دومی ميگه: حوصله داری فردا راديو ميگه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:32  توسط Lucky Boy | 

یک روز یک دختری بود که یک دوست پسر داشت. دخترک نابینا بود دوست پسر خود را خیلی دوست داشت میگفت اگر من دوتا چشم داشتم تا ابد با تو میماندم یک روز یکی پیدا شد و به دخترک چشم داد دخترک وقتی توانست دوست خوده ببینه دید که او هم نابیناست گفت من دیگه نمیتونم با تو بمونم بچه گک گفت باشه اما وقتی داشت میرفت به دخترک گفت مواظب چشمام باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:22  توسط Lucky Boy | 

گذشته کتابي است که بايد بارها خواند واز ان تجربه اموخت اينده کتابي است که اکنون توسط تو نوشته مي شود بکوش تا انچه را مي نگاري بعد ازخواندنش لذت ببري.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:10  توسط Lucky Boy | 

انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي کند...بگذار پايان تو را غافلگير کند درست مانند آغاز...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:5  توسط Lucky Boy | 

براي کشف اقيانوس هاي جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد, اين جهان, جهان تغير است نه تقدير! :)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:2  توسط Lucky Boy | 

غنچه ازخواب پريد و گلي تازه به دنيا امد خار خنديدو به گل گفت سلام و جوابي نشنيد خار جنبيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود دست بي رحمي امد نزديک گل سراسيمه ز وحشت لرزيد تيغ ان خار در ان دست خليد وگل از مرگ رهيد صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت سلام...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:0  توسط Lucky Boy | 

در ان هنگام که دستان نسیمی سرد ز روی سنگ فرش یک خیابان می برد پوسیده برگی زرد در این اندیشه می مانم.......

اگر روزی بیفتم از دو چشمانت کدامین باد خواهد برد تن زرد و فروپاشیده ی من را؟؟؟... .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:59  توسط Lucky Boy | 

موفقيت بدست آوردن چيزيست كه دوست داري و خوشبختي دوست داشتن چيزيست كه بدست آورده‌اي.

 

 افلاطون ميگوید: "اگر با دلت چيزي يا کسي را دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتن است، مثل کار چشم که ديدن است، اما اگر روزی با عقلت کسي را دوست داشتي، اگر عقلت عاشق شد، بدان که چيزي را تجربه مي کني که اسمش عشق است"

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:55  توسط Lucky Boy | 

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت...

( دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)

از کتف آشیانه ای خود برای تو

باید که چند جفت کبوتر بیاورم

از هم فرو مپاش، برای بنای تو

باید بلور و چینی و مرمر بیاورم

وقتش رسیده این غزل نیمه سوز را

از کوره های خود خوری ام در بیاورم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:52  توسط Lucky Boy | 

عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی زاهد اما بت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون كندن بدست

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی چون محمد پا به راه

عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی يک تيمم يک نماز

عشق يعنی سر به دار آويختن

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:48  توسط Lucky Boy | 

اي مرغ آفتاب !

زنداني ديار شهر جاودانيم

يك روز ، از دريچه زندان من بتاب

مي خواستم به دامن اين دست چون درخت

         بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه وا كنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و آب و خاك و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سر سبز و استوار ، گل افشان و سر بلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

 

اي مرغ آفتاب !

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

  دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذشتند از اين ديار

زان برگ هاي رنگين ، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين ، افسرده بي بهار

 

اي مرغ افتاب !

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد

آزاد و شاد پاي به هر جا توان نهاد

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم ؟

با خود مرا ببر به چمن زارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم

    من بي قرار و تشنه ي پروازم

 تا خود كجا رسم به هر آوازم ...

      اما بگو كجاست ؟

آن جا كه – زير بال تو – در عالم وجود

      يك دم به كام دل

          اشكي توان فشاند

                  شعري توان سرود ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط Lucky Boy | 

بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید ، تو به من گفتی : از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،
باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ...

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6  توسط Lucky Boy |